<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>zendegi</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/</link>
<description>زندگی فرصت لمس لحظه هاست     لحظه هایی که میاد و می گذره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 16 Oct 2008 13:03:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بهشت و جهنم</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000000 size=3&gt;روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : &quot;خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ &quot;، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند ، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000000 size=3&gt;مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد ، خداوند گفت : &quot;تو جهنم را ديدی ، حال نوبت بهشت است&quot; ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود ، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافي قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خنديدند، مرد روحاني گفت : &quot;خداوندا نمي فهمم؟!&quot; ، خداوند پاسخ داد : &quot;ساده است ، فقط احتياج به يک مهارت دارد ، می بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند !&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هنگامی که موسی فوت مي کرد ، به شما می انديشيد ، هنگامی که عيسی مصلوب می شد ، به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می يافت نيز به شما می انديشيد ، گواه اين امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند ، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوری می کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد ، که به همنوع خود مهرباني نماييد ، که همسايه خود را دوست بداريد ، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي) نخواهد شد .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد ، زيرا آنها تنها به خود می انديشند ، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد ، اين پيام را برای ديگران ارسال نماييد ، من جزء آن 7% بودم ، همچنين به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهيم شوم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#66ff00 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;لطفا اين متن را برای دوستان خود ارسال نماييد ، کسانی که برايتان ارزشمند هستند ، اما اگر اين کار را انجام نداديد ، نگران نباشيد ، هيچ حادثه ناخوشايندی برای شما رخ نخواهد داد ، شما تنها اين فرصت را که به دنيای شخص ديگری با اين مطلب روشنايی بيشتری ببخشيد ، از دست خواهيد داد ، کسی چه می داند ، شايد يکی از دوستان شما هم اکنون بيشترين نياز را به خواندن اين مطلب داشته باشد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 13:03:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق واقعی</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;رنگ چشاش آبی بود .&lt;BR&gt;رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…&lt;BR&gt;وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم&lt;BR&gt;مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .&lt;BR&gt;دوستش داشتم .&lt;BR&gt;لباش همیشه سرخ بود .&lt;BR&gt;مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …&lt;BR&gt;وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.&lt;BR&gt;دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .&lt;BR&gt;دیوونم کرده بود .&lt;BR&gt;اونم دیوونه بود .&lt;BR&gt;مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .&lt;BR&gt;دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .&lt;BR&gt;می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .&lt;BR&gt;اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید و…&lt;BR&gt;منم اشک تو چشام جمع میشد .&lt;BR&gt;صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .&lt;BR&gt;قدش یه کم از من کوتاه تر بود .&lt;BR&gt;وقتی می خواست بوسش کنم ٫&lt;BR&gt;چشماشو میبست ٫&lt;BR&gt;سرشو بالا می گرفت ٫&lt;BR&gt;لباشو غنچه می کرد ٫&lt;BR&gt;دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .&lt;BR&gt;من نگاش می کردم .&lt;BR&gt;اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .&lt;BR&gt;تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫&lt;BR&gt;لبامو می ذاشتم روی لبش .&lt;BR&gt;داغ بود .&lt;A href=&quot;http://falehafez.persiangig.ir/fall.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG height=45 alt=&quot;نيت كنيد و اشاره فرماييد و فال خود را بگيريد&quot; src=&quot;http://i38.tinypic.com/2ni9z83.gif&quot; width=100 align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .&lt;BR&gt;می سوختم .&lt;BR&gt;همه تنم می سوخت .&lt;BR&gt;دوست داشت لباشو گاز بگیرم .&lt;BR&gt;من دلم نمیومد .&lt;BR&gt;اون لبامو گاز می گرفت .&lt;BR&gt;چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …&lt;BR&gt;وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫&lt;BR&gt;نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .&lt;BR&gt;شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .&lt;BR&gt;من هم موهاشو نوازش میکردم .&lt;BR&gt;عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .&lt;BR&gt;دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫&lt;BR&gt;لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫&lt;BR&gt;جاش که قرمز می شد می گفت :&lt;BR&gt;هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .&lt;BR&gt;منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .&lt;BR&gt;تا یک هفته جاش می موند .&lt;BR&gt;معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .&lt;BR&gt;تموم زندگیمون معاشقه بود .&lt;BR&gt;نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .&lt;BR&gt;همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫&lt;BR&gt;میومد و روی پام میشست .&lt;BR&gt;سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .&lt;BR&gt;دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫&lt;BR&gt;می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟&lt;BR&gt;می گفتم : نه&lt;BR&gt;می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید ….&lt;BR&gt;منم اشک تو چشام جمع می شد .&lt;BR&gt;اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .&lt;BR&gt;وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .&lt;BR&gt;با شیطنت نگام می کرد .&lt;BR&gt;پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .&lt;BR&gt;مثل مجسمه مرمر ونوس .&lt;BR&gt;تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .&lt;BR&gt;مثل بچه ها .&lt;BR&gt;قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …&lt;BR&gt;وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .&lt;BR&gt;بعد یهو آروم می شد .&lt;BR&gt;به چشام نگاه می کرد .&lt;BR&gt;اصلا حالی به حالیم می کرد .&lt;BR&gt;دیوونه دیوونه …&lt;BR&gt;چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .&lt;BR&gt;لباش همیشه شیرین بود .&lt;BR&gt;مثل عسل …&lt;BR&gt;بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .&lt;BR&gt;نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .&lt;BR&gt;می خواستم فقط نگاش کنم .&lt;BR&gt;هیچ چیزبرام مهم نبود .&lt;BR&gt;فقط اون …&lt;BR&gt;من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .&lt;BR&gt;خودش نمی دونست .&lt;BR&gt;نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .&lt;BR&gt;تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .&lt;BR&gt;بهار پژمرد .&lt;BR&gt;هیچکس حال منو نمی فهمید .&lt;BR&gt;دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .&lt;BR&gt;یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫&lt;BR&gt;دستموگرفت ٫&lt;BR&gt;آروم برد روی قلبش ٫&lt;BR&gt;گفت : می دونی قلبم چی می گه؟&lt;BR&gt;بعد چشاشو بست.&lt;BR&gt;تنش سرد بود .&lt;BR&gt;دستمو روی سینه اش فشار دادم .&lt;BR&gt;هیچ تپشی نبود .&lt;BR&gt;داد زدم : خدا …&lt;BR&gt;بهارمرده بود .&lt;BR&gt;من هیچی نفهمیدم .&lt;BR&gt;ولو شدم رو زمین .&lt;BR&gt;هیچی نفهمیدم .&lt;BR&gt;هیچکس نمی فهمه من چی میگم .&lt;BR&gt;هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫&lt;BR&gt;هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫&lt;BR&gt;هنوزم دیوونه ام.&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Oct 2008 16:40:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش به حال کودکان</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:42:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمع فرشته</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت&lt;BR&gt;دخترک به بیماری سختی مبتلا شد&lt;BR&gt; پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد&lt;BR&gt;ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.&lt;SPAN lang=en-us&gt;..&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد&lt;BR&gt;سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند&lt;BR&gt;ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است&lt;BR&gt;و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند&lt;BR&gt;همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .&lt;BR&gt;هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود&lt;BR&gt;مرد جلوتر رفت و دید&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است&lt;BR&gt;پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد&lt;BR&gt; از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟&lt;BR&gt;دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و&lt;BR&gt; هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه&lt;BR&gt; گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .&lt;BR&gt;پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. &lt;BR&gt;اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:38:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.djcat.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 308px; HEIGHT: 404px&quot; height=557 alt=&quot;بهاربيست            www.bahar20.sub.ir&quot; src=&quot;http://i38.tinypic.com/685sog.jpg&quot; width=424 border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:37:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;-MS-INTERPOLATION-MODE: nearest-neighbor&quot; height=580 src=&quot;http://i35.tinypic.com/30acjtz.png&quot; width=429&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>love</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://img01.picoodle.com/img/img01/7/4/11/f_Cute001m_24a6c06.gif&amp;imgrefurl=http://profile.myspace.com/index.cfm%3Ffuseaction%3Duser.viewprofile%26friendID%3D219927381&amp;h=438&amp;w=350&amp;sz=65&amp;hl=en&amp;start=19&amp;usg=__n2iwppuYhJRL4MG-nj3DAczcpE4=&amp;tbnid=il_iXnCEt_SucM:&amp;tbnh=127&amp;tbnw=101&amp;prev=/images%3Fq%3Dcute%26gbv%3D2%26hl%3Den%26sa%3DG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 134px; BORDER-BOTTOM: 1px solid; HEIGHT: 152px&quot; height=127 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:il_iXnCEt_SucM:http://img01.picoodle.com/img/img01/7/4/11/f_Cute001m_24a6c06.gif&quot; width=101&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://www.gemfox.com/store/hearts/trubluht/trubluhtf.jpg&amp;imgrefurl=http://www.mmzl.persianblog.ir/&amp;h=600&amp;w=600&amp;sz=38&amp;hl=en&amp;start=1&amp;usg=__T0siuk19lDYFIIzDOTaPqsvSAOo=&amp;tbnid=FHdjNsIgYT3VXM:&amp;tbnh=135&amp;tbnw=135&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2582%25D9%2584%25D8%25A8%2B%25D8%25A2%25D8%25A8%25DB%258C%26gbv%3D2%26hl%3Den%26sa%3DG&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:33:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>love</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://www.gemfox.com/store/hearts/trubluht/trubluhtf.jpg&amp;imgrefurl=http://www.mmzl.persianblog.ir/&amp;h=600&amp;w=600&amp;sz=38&amp;hl=en&amp;start=1&amp;usg=__T0siuk19lDYFIIzDOTaPqsvSAOo=&amp;tbnid=FHdjNsIgYT3VXM:&amp;tbnh=135&amp;tbnw=135&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2582%25D9%2584%25D8%25A8%2B%25D8%25A2%25D8%25A8%25DB%258C%26gbv%3D2%26hl%3Den%26sa%3DG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; height=135 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:FHdjNsIgYT3VXM:http://www.gemfox.com/store/hearts/trubluht/trubluhtf.jpg&quot; width=135&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:26:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://tinypic.com/14nlfd5.jpg&amp;imgrefurl=http://www.jinjer.blogfa.com/&amp;h=362&amp;w=388&amp;sz=87&amp;hl=en&amp;start=8&amp;usg=__BZEja4KD1FdWGtgNmRRDl7HQK-I=&amp;tbnid=-MaIzC9bEk5MHM:&amp;tbnh=115&amp;tbnw=123&amp;prev=/images%3Fq%3D%25DA%25AF%25D9%2584%26gbv%3D2%26hl%3Den%26sa%3DG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; height=115 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:-MaIzC9bEk5MHM:http://tinypic.com/14nlfd5.jpg&quot; width=123&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:24:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق تلخ</title>
<link>http://zistan.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://bp1.blogger.com/_hIqqBacKHAk/R9X1pqLYzjI/AAAAAAAAABs/bw2bc64EWZ0/s320/%D9%82%D9%84%D8%A8.gif&amp;imgrefurl=http://heartofghost.blogspot.com/2008_03_09_archive.html&amp;h=319&amp;w=320&amp;sz=146&amp;hl=en&amp;start=4&amp;usg=__vowAg4IfrREudA8ZdpSmSzhUH4s=&amp;tbnid=81OeiwtR_-6YZM:&amp;tbnh=118&amp;tbnw=118&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2582%25D9%2584%25D8%25A8%26gbv%3D2%26hl%3Den%26sa%3DG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; height=118 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:81OeiwtR_-6YZM:http://bp1.blogger.com/_hIqqBacKHAk/R9X1pqLYzjI/AAAAAAAAABs/bw2bc64EWZ0/s320/%D9%82%D9%84%D8%A8.gif&quot; width=118&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 18:22:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zistan&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>zistan</dc:creator>
<guid>http://zistan.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
